المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

13

مروج الذهب ( فارسى )

بردند عمرو بن عاص پيش وى بود معاويه بعمرو عاص گفت : « اين را ميشناسى ؟ » گفت « نه » گفت : « همين است كه پدرش روز صفين ميگفت : 8 9 « من جان خويش را كه رنجور شد و مرا بسيار ملامت كرد ، بفروختم ، مرد يك چشم براى قوم خويش احترام ميجويد و چندان زنده مانده كه ملول شده است ، ميبايست يا بكشد يا كشته شود آنها را با نيزه شل ميكنم كه نعمت رفته بنزد من دلپسند نيست » و عمرو بتمثيل گفت : « تواند كه بر زبالهء زمين چراگاه رويد اما كينهء دلها همچنان كه بوده است بجا خواهد ماند ، اى امير مؤمنان ، اين كار را رها مكن و جانش را بگير و مگذار به عراق بازگردد كه از نفاق باز نخواهد ايستاد كه مردم عراق اهل مكر و خلافند و بروز ستيز دار و دستهء شيطانند . او را هوسى است كه پيرو آن خواهد بود و اعتقادى دارد كه او را بطغيان ميكشاند و يارانى دارد كه پشتيبانى او خواهند كرد و سزاى بدى ، بديى همانند آنست . » عبد الله گفت : « اى عمرو ، اگر كشته شوم مردى هستم كه قومش او را رها كرده‌اند و مرگش در رسيده است . چرا وقتى از پيكار رخ تافته بودى و ما ترا بجنگ ميخوانديم و تو چون دده سياه و گوسفند در بند به كرم منجلاب و سوراخ زمين پناه ميبردى و قدرت دفاع نداشتى چنين سخن نميگفتى ؟ » عمرو گفت : « به خدا در دامى سخت افتاده‌اى و گمان ندارم از چنگال امير مؤمنان رها توانى شد . » عبد الله گفت : « به خدا اى پسر عاص ، تو هنگام گشادگى مغرور ، هنگام جنگ ترسو ، بوقت فرار سبكرو و بوقت هماوردى بزدلى ، و چون چوب شكسته در گذرگاه سيل سر و صدا ميكنى و بخير تو اميدى نيست . چرا وقتى با مردمى كه در كودكى خشونت نديده و در بزرگى سختى نكشيده بودند و دستهاى نيرومند و زبانهاى گشاده داشتند و مانع كجروى و دافع سختى و رافع ملت و مايهء شفاى عليل و عزت ذليل بودند ، روبرو بودى چنين نميگفتى ؟ . » عمرو گفت : « به خدا پدرت را آن روز كه از هول جنگ در تب و تاب بود ديده‌ام . » عبد الله گفت : « اى عمرو ، ما ترا و سخنانت را آزموده‌ايم و دانيم كه زبانت خيانت‌گر و دروغگوست . 9 10